تبليغاتX
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
***
وطنم دوستت دارم
وطنم دوستت دارم

مهربان بودی و رفتی

 

 

همه از او هستیم و به او باز می گردیم . باری دیگر دست تقدیر این گونه به هم خورد که دختر نیک خوی را از بین ما ببرد . آری سهیلا خجسته . دیروز بعد از یک ماه رنج و عذاب به دیدار باقی شتافت و امروز در دل خاک سرد خوابیده است ..........          

مرا ببخشید دوستان نمی دانم چی بنویسم اصلان حالم خوب نیست . امروز پیکرش را با آغوشی باز تقدیم خاک کردیم . دوستان عزیز می خواهم که  ببببببببببببببببببببررسظ

 

مرا ببخشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 19:37  توسط سهیلا خجسته  | 

با سلام به همه دوستان عزیز و مهربان وطن

من هیچ یک از شما را نمی شناسم فقط با اینکه با سهیلا جان دوست بودم

بعضی مواقعه نظرات زیبایتان را می خواندم ان هم با اجازه صاحب وبلاگ

ولی امروز می خواهم خبری شاید نچندان خوب را به شما بدهم .

در زمان عید نوروز سهیلا جان به همراه خوانه واده اش به یک مسافرت رفتند

ولی ای کاش نرفته بودند !

خوانه وادش اش بعد از 13 به مشهد برگشت ولی سهیلا که از همه جا خسته بود خانه خواهر خوانده اش ماند

ولی 2 هفته پیش راهی مشهد شد . که در راه سمنان ماشینشان واژگون می شود .

کاش هر گز راهی نمی شد و خسته و کوفته از همه جا در پیش خواهر خوانده اش می ماند

ای خدا چرا ؟؟؟

شما را جون هر کسی دوست دارید برای

 سهیلا دعا کنید که زنده بماند !

و الان به بیمارستانی در تهران انتقال داده اند شما را به خدا برایش دعا کنید

 

دیگر نمی توانم چیزی بنویسم مرا ببخشید

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 18:50  توسط سهیلا خجسته  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 9:10  توسط سهیلا خجسته  | 

امان از دل زینب (س)

عکسی که روز آخر صفر نزدیک حرم مطهر امام رضا (ع) گرفتم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 10:34  توسط سهیلا خجسته  | 

-          سهیلا جان حالت خوب است ؟

-          آره خداحافظ


بعد از خداحافظی در خودم فرو رفتم چه کسی از قبول شدن من را  خبر داشته ؟

بی اختیار گوشی تلفن را برداشتم و مشغول چک کردن تماس های دریافتی شدم فقط چند شماره بود و تنها شماره ای که دیروز به من زنگ زده بود برایم ناشناس بود .

دکمه تکرار را زدم چند تا بوق خورد  کسی گوشی را براداشت

-          بفرمایید؟

-          سلام – ببخشید شما با من دیروز تماس گرفتید و گفتید که من قبول شده ام ؟

-          کی ؟ من ؟ ببخشید شما ؟

-          من خجسته هستم !

-          نمی دونم شاید ولی آره ...

-          ولی چی آره یعنی چی؟

-          هیچی . از شمارتون معلومه که سمت همین منطقه ما زندگی می کنید می توانم خواهش کنم

-          که همدیگر را ببینیم ؟

-          دلیلش را نمی فهمم برای چی ؟

-          خواهش می کنم!

-          باشه !

-          پس می توانی یک ساعت دیگه بیایی پارک بوستان ؟

-          آره جلوی درب ورودی منتظرت هستم ولی من شما را از کجا بشناسم ؟

-          اشکالی ندارد باخره هم دیگر را یه طور می شناسیم !

-          خداحافظ

-          خداحافظ

 

چون پارک نزدیک خانه بود لبسهاییم را پوشیدم و کتابی برداشتم و از خانه خارج شدم و مستقیم به سوی پارک رفتم و روی نیم کتی که جلوی درب پارک بود نشستم و منطر آمدن آن فرد بودم و مدام با خودم فکر می کردم که چه کسی است که مرا می شناسید . نیم ساعتی گذشت و من سخت مشغول مطالعه بودم که یک دفعه پسری کنارم نشست و گفت

-          سلام خانم خجسته !

-          من که به این زودی منتظر اش نبودم ترسیدم و گفتم سلام

-          ترسیدید – ببخشید

کتاب را بستم و رویم را به طرف او کردم و گفتم

        -خوب حالا نگفتید که مرا از کجا می شناسید

         - راستش خواهرم من با شما هم کلاسی است و از شما برایم خیلی تعریف کرده اون روز هم یکی از دوستان خواهرم به من خبر داد . خبر داد که شما قبول شده اید و گفت که به خواهر بگوییم ولی ... 

   خواهرم خانه نبود و گفت هر موقع که آمد بهش بگم

        - خواهر شما ؟ خواهر شما کیه ؟

         - سکینه   خاوری !

          - و دوستش ؟

         - دختر خاله شما

          - خوب پس شما بردار فاطمه هستید چند باری از شما برایم تعریف کرده ولی دلیلش را نفهمیدم   ----   فکر می کردم او هم مثل خودم منظوری از این کار ندارد ولی من احمق ...

و از جایم بلند شدم و با حالتی عصبی رو به او کردم و گفتم تا حالا احترامتان را داشتم اگر یک بار دیگر به منزلمان زنگ بزنی می دمت دست پلیس و سریع از داخل پارک خارج شدم او هم پشت سرم آمدو گفت :

         - تو رو خدا صبر کن سو تفاهم شده من می خواستم مطلبی دیگر را به شما بگوییم

         - مطلبی دیگر نمانده !

           - خواهر می خواهد شما را ببیند

           - من دلیلی برای دیدن خواهر شما ندارم

          - ولی من از شما خواهش می کنم او الان بیمارستان است من به خاطر همین موضوع به خانه شما تماس گرفتم ولی شما از زوق زیاد تلفن را قطع کردید 

           -با شنیدن این حرف تنم لرزید برگشتم و گفتم چی شده و ...

           -


    

ادامه داستان زندگی من  را در پست بعدی بخوانید
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 15:45  توسط سهیلا خجسته  | 

 

در حالی که به پشت داز کشیده بودم و کتاب داستانی  را می خواندم تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم و کسی که از آن طرف گوشی می گفت قبول شدی مژده بده قبول شدی. کتاب را به گوشه ای انداختم و از جایم بلند شدم مانتویم را تنم کردم و به دبیرستان دخترانه آهنچی  رفتم . بچه ها داخل دفتر صف کشیده بودند و منتظر کارنامه یشان بودند . هیچ کس سر از پا نمی شناخت . مریم توسلی را دیدم که جلوی میز مدیر خم شده و مدیر دارد دنبال کارنامه او می گردد . رفتم جلو و درستم را روی شانه اش گذاشتم و بهش چشمکی زدم تا کارنامه مرا هم بگیرد . بعد از اینکه کارنامه خود را گرفت رو به طرف مدیر کرد و گفت : خانم حسینی کارد نامه خجسته را هم بدهید . خانم حسینی جواب داد که هر کسی باید خودش باشد در همین لحظه مریم مرا کشید و گفت خودش رفته عقب ایستاد . خانم حسینی تا مرا دید گفت: خجسته چرا توی صف نیستی خواستم چیزی بگوییم که فاطمه  جواب داد آخه می ترسه مردود شده باشه . خانم حسینی از زیر عینکش مرا ور انداز کرد و گفت حالا خیلی کلاس نگذار و از سر جایش بلند شد و رو ه طرف بچه ها کردو گفت: یه کف مرتب به افتخار خجسته دانش آموز سال سوم ریاضی با معدل ۱۹/۹۳ نفر اول مدرسه . خانم حسینی کارد نامه را به دستم داد و گفت : دخترم انشاالله همیشه موفق باشی . کاردنامه را از دست خانم حسینی گرفتم . در پوست خودم نمی گنجیدم . مریم هم که می خواست از آب گل آلود ماهی بگیرد گفت باید مرا خونتون دعوت کنی من که از خوشحالی نمی دانستم چی کارکنم دست او را گرفتم و گفتم: مریم جان برو تو به شوهرت برس

اگر دیگه از این حرف ها بزنی پیش خانم حسینی می گم . او هم با لهن تمسخر آمیز گفت: خوبه خوبه کاشکی یه شوهر گیرت بیاد که ... حرفشو قطع کردم و گفتم من تا دانشگاه نرفته ام و مهندس نشده ام ازدواج نمی کنم حالاتو زود شوهر کردی منم که نباید خودمو گرفتار کنم . هردو به طرف خانه ما رفتیم و داخل حیاط که  شدم به  سمت آشپزخانه دویدم و کاردنامه را به مادرم نشان دارم و مادرهم بهم تبریک گفت . نهار را همه با هم خوردیم . شب زمانی که پدرم و بردار بزرگم محمد از سر کار امدند به طرفشان دویدم خودمو تو بغل   بابام انداختم . کارد نامه را بهش نشان دادم او هم از جیبش یه هزارتومانی در آورد و بهم داد . داداش محمد هم صورتم را بوسید واو هم یک هزاری دادو گفت: خوب درس بخوان تا فردا حتما یک مهندس بشی تا منو بابا بیایم جای خودت کار کنیم از حرف داداشم همه به حنده  آمدیم دادش کوچکم سعید آمدو گفت منم می خوام مثل سهیلا مهندس بشم . بابام و داداشم هر کدام به نوبه خود صورت اش را بوسیدند و هر کدام هم یک پانصد تومانی بهش دادند شاید با این کار به من کمی بیشتر توجه کردند . همه شام را با اشتهای تمام خوردیم . بعد رو به بابام کردم و گفتم احمد از کجا خبر داشت که من قبول شده ام . پدر گفت حتما جمیله (خواهر احمد و دختر خاله ام) بهش گفته !

به همان جواب اکتفا کردم و چیزی نگفتم . شب همه با هم به پارک بوستان بسیج رفتیم وکلی خوش گذراندم . فردای آن روز تلفن را برداشتم و به احمد زنگ زدم

            - الو سلام خاله جان احمد هست؟

             - آره یک لحظه گوشی!

        احمد که صدایش از پشت تلفن می آمد با حالت شوخی انگار منتظر تماس کسی است  گفت مامان کیه حتما خواستگاری من آمده آخه قراراه با هم بریم شنا  

با حرف احمد خندنه ام گرفت . صدای خاله آمد ، برو داری یکم زیاده روی می کنی سهیلا یه

از این ، حرف احمد جا خورد و گفت چرا زود تر نگفتی خدای کنه چیزی نشنیده باشی

          -  الو کیه ؟

          - منم سهیلا

          - آها دختر خاله شمایید ببخشید نشناختم 

 منم برای آنکه احمد خجالت نکشد چیزی به روی خودم نیاوردم

          ـ آره منم - فقط خواستم ازت تشکر کنم

         - تشکر برای چی؟

-          برای اینکه  بهم خبر دادی قبول شدم در ضمن از تو از کجا فهمیدی که من قبول شدم

-          چی رو قبول شدی من چی رو بهت خبر دادم ؟

-          مگر تو نبودی که خانه ما زنگ زدی و بهم خبر دادی که من قبول شده ام

-          نه؟

-          پس کی بوده ؟

-          سهیلا جان حالت خوب است ؟

-          آره خداحافظ

 

 

ادامه داستان زندگی من  را در پست بعدی بخوانید ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 16:50  توسط سهیلا خجسته  | 

داد زدم ای هوریا تو کیستی

 

که بر فراز قلب من می ایستی

 

فریادزد من همان یار دیرین

 

من همان آشنای آشنایان دیروز

 

من رفیق فردای فردایتان

 

باری دیگر داد زدم پس تو کیستی

 

فریاد براورد من آشنای دیرین

 

از دیرین تا پسین

 

من همان که از او می ترسی

 

تا به خود آمد دیگر نبود

 

ولی رد پایش روی قلب من

 

داشت نفسم را می گرفت

 

او از این در رفت و جانم از آن در

 

حالا فهمیدم او کی بود

 

او رفیق جانم  عضراعیل  بود

 

می دانم که شعرم بد است ولی به بزرگواری خودتان ببخشید زیرا من سر رشته ای از ادبیات ندارم چون رشته ام ریاضی است ولی ادبیات را خیلی دوست دارم . امیدوارم با نظرات خود مرا راهنمایی کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 10:51  توسط سهیلا خجسته  | 

... از زمستانهاي سرد آغاز كن
 
از بيابان از نبرد آغاز كن
 
از ستيغ كوهمردان نبرد
 
از شكفتنهاي سرخ فصل زرد
 
از غرور، از كوه، از فرياد، موج
 
از وفا، از اعتماد، از عشق، اوج
 
از...«نمي دانم چرا گم مي شوند
 
واژه هايم غرق مردم مي شوند»
 
مردماني ساده تر از سادگي
 
مردماني غرق در افتادگي
 
بختشان در انتظاري بي ثمر
 
مثل قفل بي كليدي در به در
 
بسته با شب دست و پاي روزشان
 
صد زمستان برف، با نوروزشان
 
مردمي افتاده از چشم، از نگاه
 
مردمي آواره و بي سرپناه
 
كودكان بي پناه آرزو
 
با عروسكهاي خنجر در گلو
 
آي مردم! دل زبان حالتان
 
هر كجا شعري سرودم، مالتان
 
مثل ديروز است امروز شما
 
پارسال آيينه امسالتان
 
هر كجا رفتيد، آمد با شما
 
دامن پر سنگي از دنبالتان
 
از هواي آرزو افتاده ايد
 
زخم ديده از برادر، بالتان
 
اي وطن! فرياد دردي آتشين!
 
سر پناه مردم بي سرزمين!
 
من كوير داغ هجران توام
 
انتظار ابر و باران توام
 
وقتي از دردت تكلم مي كنم
 
هر چه دارم دردلم، گم مي كنم
 
بعد يك فصل بلند انتظار
 
زخم روييده است بر شاخ بهار
 
فصل سرخ جنگل و كوه و كمر
 
فصل سرخ «بر نو خشم پدر»
 
فصل فرياد كبود دردها
 
فصل سرخ خنجر نامردها...
 
آي مردان غرور آباد جنگ!
 
بهترين برهانتان تير و تفنگ!
 
بال پرپر در كنار ما نبود
 
اين شكفتن، در بهار ما نبود
 
... مانده در پسكوچه انتظار
 
درد و داغي بر دل ما يادگار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 9:35  توسط سهیلا خجسته  |